از دست شما جوونها ، حالا دیگر اربتاط من و تو این وبلاگ است و اینکه زنگ بزنم خانه ایتان بگویم ببخشید به بانو بفرمائید اینجانب دلخسته بی قرار منتظر تماس ایشان هستم . بهشان پیغام دهید ملالی نیست جز دوری شما و نشنیدن گاه و بی گاه صدایتان و ندیدن روی ماهتان .دیشب که شب بود و توی راه بودم داشتم وسوسه می شدم که برگردم بگذشته و شیطنتی بکنم اما صدای تو پیچید توی گوشم که نه .بی خیال شدم و کنار پنجره باز و آسمان سرمه ای بدون ماه و پر پولک نقره ای چند تا قطره باران ریخت توی صورتم . رسیدم به خانه دیگر دلتنگ نبودم .
بدون امضاء
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:9 توسط قلندر بانو
|