امان از دست تو بچه ، بچه دوست داشتنی که کم کم دارد بزرگ می شود و قد می کشد . دلم نون خامه ای و شیرنی ناپلئونی و تو را با هم می خواهد . یک روز که ببینمت با هم حتما ً می زنیم به بدن . تا شاید من لاغر مردنی بد هیکل که همه حتی دخترها و زنهای فامیل من را می بینند از هیکل لاغر من می نالند ، کمی گوشت بیاورم و هر جای بدنم را دست بزنی دیگر استخوان پیدا نکنی . مثل این آفریقاییها شدم . نمی دانم پس اینهمه که می خورم کجا می رود ؟ تو می دانی . حرف از هندوانه زده بودی . خودت خواستی که بنویسم و منم همین چیزها را می دانستم که نوشتم . وقتی خوبی می بینی ، می توانی غیر خوبی چیزی بگویی ؟اینجایی که من کار می کنم همین هست دیگر .ببخشید . شما به خوبی خودتان ببخشید قربان .گاهی وقتها از زور بیکاری چرت می زنم و بیشتر وقتها هم وقت سرخاروندن ندارم .دیروز یک غمی افتاده بود به جونم اما صبح فکر کردم که ناراحت بودن راحت و خوشحال بودن سخت و دست نیافتنی است . چیزی که همیشه همراه تو هست . دیگران را باهاش شاد می کنی .بنابراین باز هم بیخودی به خودم دلخوش کردم و صورتم را توی آینه صبح شستم و لباس پوشیدم و آمدم سر کار.
بدون امضاء
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط قلندر بانو
|