تبليغاتX
...قلندر نامه...
خاطره ای برای لکنت زبانم نماند.تورم افکار و پایداری سکوت پایانی جز تنهایی و دیوانگی نداشت!
امان از دست تو بچه ، بچه دوست داشتنی که کم کم دارد بزرگ می شود و قد می کشد . دلم نون خامه ای و شیرنی ناپلئونی و تو را با هم می خواهد . یک روز که ببینمت با هم حتما ً می زنیم به بدن . تا شاید من لاغر مردنی بد هیکل که همه حتی دخترها و زنهای فامیل من را می بینند از هیکل لاغر من می نالند ، کمی گوشت بیاورم و  هر جای بدنم را دست بزنی دیگر استخوان پیدا نکنی . مثل این آفریقاییها شدم . نمی دانم پس اینهمه که می خورم کجا می رود ؟ تو می دانی . حرف از هندوانه زده بودی . خودت خواستی که بنویسم و منم همین چیزها را می دانستم که نوشتم . وقتی خوبی می بینی ، می توانی غیر خوبی چیزی بگویی ؟اینجایی که من کار می کنم همین هست دیگر .ببخشید . شما به خوبی خودتان ببخشید قربان .گاهی وقتها از زور بیکاری چرت می زنم و بیشتر وقتها هم وقت سرخاروندن ندارم .دیروز یک غمی افتاده بود به جونم اما صبح فکر کردم که ناراحت بودن راحت و خوشحال بودن سخت و دست نیافتنی است . چیزی که همیشه همراه تو هست . دیگران را باهاش شاد می کنی .بنابراین باز هم بیخودی به خودم دلخوش کردم و صورتم را توی آینه صبح شستم و لباس پوشیدم و آمدم سر کار.
بدون امضاء  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:24  توسط قلندر بانو  | 

نشسته بودیم زیر آلاچیق زیر آسمان آبی و عکس تو افتاده بود توی چشمهای قهوه ای من ، دلم می خواست تا ابد طول بکشد غروب قرمز عصر تابستانی و تو همچنان حرف بزنی و بخندی و صدای خنده هایت بپیچد توی گوش من . تو همیشه به موقع آمدی و لنگه تو را دیگر پیدا نخواهم کرد . در نام تو چیزی هست . در تمام آدمهایی که نام تو را دارند و با من دوست شدند نیرویی هست . و من هرگز نمی توانم منکر آن باشم . همیشه قوی بمان . هیچ نقطه ضعفی در تو نیست .
بدون امضاء
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:22  توسط قلندر بانو  | 

اگر دیروز دوباره زده بود به سرم ، اگر مثل همیشه بغضی بزرگ پنهان شده بود توی گلوم که فقط خودم احساس خفگی می کردم و هیچ جوری نمی توانستم بگویم چی شده ، اگر احساس می کردم باید صدای تو را می شنیدم و ...هزار تا اگر دیگر از دستم ناراحت نشو . قدیم ترها به این بغض بیشتر گرفتار بودم اما حالا خیلی بهترم و هر از چند گاهی فیلَم یاد هندوستان می کند ، بانو!
تو مثل آب سردی هستی که روی تمام داغی قلب و روح من ریخته می شود . نمی دانم چه چیزی در تو هست اما چیزی هست که  وادارم می کند دلتنگی هایم را پیش تو بیاورم .ببخش .الان یک جمله ای از کیارستمی خواندم در مورد یکی از فیلمهایش . به نظرم خوب در مورد من صادق بود . مشکلات کوچک و بزرگ من بالاخره دیر یا زود حل می شوند اما مسئله شکست انسان در خودش است بدین معنی که دیگر نمی تواند فاعل به انجام کاری باشد .
و همه چیز در یک جمله تو تمام می شود .بی خیال .زندگی رو عشقه .
بدون امضاء

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:21  توسط قلندر بانو  | 

اگر بگویم که هر شب به خوابم می آیی، شاید باور نکنی . مثل حرفهای دیشبم که فکر کردی سرم به جایی خورده یا شاید چیزی خورده باشم .اما خوب بودم . همیشه وقتی با تو هستم و حتی وقتی نباشی خوبم .تو آن دوره سنی از دست رفته منی که من آن را جدی گرفتم و تو شوخی . تو مثل همیشه برنده ای . حتی در این بیست سالگی عزیز . برای من هم عزیز بود اما بیهوده گذشت و چیزی از آن روزهای مبهم یادم نمی آید .
قلندربانو!
اجازه دادی برایت بنویسم .شاید حالا که این روزها کمتر می بینمت اینجا مفری باشد برای رهایی از دلتنگی .
دوستدارتو : بدون امضاء
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:14  توسط قلندر بانو  |