بزرگ شدن کودک همسایه را که می بینم
می فهمم که او چه زیبا بزرگ می شود
و من چه ترسناک!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:51 توسط قلندر بانو
|
ـ داری برام می رقصی چون دیگه برات ضرب نمی زنم.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:58 توسط قلندر بانو
|
...سنگ فرش که نیستی ولی منو یاد سنک فرش کف دانشگاه می اندازی نمی دانم یاد همه چیز می افتم و تو را فراموش می کنم منو ببخش دست خودم نیست آفتاب که می بینم مثل جوجه ماشینی گوله می شوم تو خودم مدام آرزو می کنم مدام دلتنگ میشم مدام بهونه می کنم که دلم پرطلایی می خواد از حسادت نیست باور کن ولی شاید یه رقابت باشه... نه با تو که با خودم منو ببخش ببخش که وقتی تو پیرهن طلایی می پوشی به جای اینکه نگاهت کنم چشمهام را می بندم و یاد اشک طلایی دم غروبش می افتم...خوب؟منو ببخش لطفآ چون چند روز پیشها آرزو کردم کاش می شد توی سایم حل بشی منو ببخش که یه روز آفتابی اسم تو را بهش پیشکش کردم... آسمان نه آسمون مهربونم ببخش که همیشه گفتم رنگ آبی بهم نمیاد که همیشه گفتم از خودکار آبی بیزارم که گفتم بستنی آسمون آبی دلمو میزنه که وقتی خواستم بگم خداحافظ گفتم لعنت به هرچی آسمون آبی و آفتابیه...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:38 توسط قلندر بانو
|