|
خاطره ای برای لکنت زبانم نماند.تورم افکار و پایداری سکوت پایانی جز تنهایی و دیوانگی نداشت!
|
مثل امروز هروقت که بیایی سراقم گم شدم در دیروز وقتی که تو بودی آنگاه که آرام و سایه وار در کنارم گام بر می داشتی... پیدای پیدا بودم.مثل امروز هروقت که بیایی سراقم بغض دارد گلویم و اشکی نیست وقتی که تو بودی آنگاه که سایه ات حضورم را به روشنی می کشید ...اشک می آمد خنده هم بسیار.مثل امروز هروقت که بیایی سراقم راه گم کرده ام بی راه بی راهم وقتی که تو بودی آنگاه که سایه ای جز سایه تو بر راهم نمی افتاد...راه می بردم و می دیدم.مثل امروز هروقت که بیایی سراقم گم کرده کلامم صامت صامت مثل امروز مثل امروز هروقت که بیایی سراقم گم شدم در دیروز بغض دارد گلویم و اشکی نیست راه گم کرده ام بی راه بی راهم گم کرده کلامم صامت صامت!
الف ـ یه دفعه شعر گفتم به خیالم!با کلی شوق و ذوق برای دوستم خوندم گفت این که مال سهراب!؟
ب ـ بین تصویر فوق و این نوشته هیچ رابطه ای برقرار نیست جز اینکه جفتشون تو یه روز آمدند سراغم!
تابستان!
پاییز!
زمستان!
چه رازیست میان این همه شیدایی؟
و چرا با این همه تنظیف و دوا گلی ای که مرحمش می کنند انتظار این را دارند که کسی نبیند آن را؟!
بیدارم
می بینم
رنگ از همه جا پریده
صندلی تو را در آغوش گرفته
رنگ پریده تر از همه ای
من؟
شاید من
سر به زانویت خود را به خواب زده ام
چه هوشیارانه نوازشم می کنی
باد را حس می کنم
از ایوان
از گلدان اطلسی ها
از حریر رنگ پریده ای که پیشکش پنجره به دار آویخته ام
می گذرد
و در خشکاندن اشک پنهانی ات خویش را بر باد می دهد
بیدارم
چه هوشیارانه نوازشم می کنی
می بینم
هر چه که هست رنگ دلتنگی دارد
که رنگ می پراند از رنگ
سر به زانویت خود را به خواب زده ام
چه خوابی و چه آهی
سپیدی از شقیقه هایت بالا می رود
و تاج جوانی ات را
...می بینم
نوازش من و تماشای گلدان اطلسی
تو را از من
از گلدان اطلسی
از حریر رنگ پریده پنجره
از باد بر باد رفته
آرام آرام دور می کند و به ناگهان خواهد گرفت
.
کش شلوار بچشو گرفت و کشیدش عقب!
ماشین با سرعت رد شد
.داد زد:مثل بچه آدم دست باباتو بگیر!
با سیلی محکمی صورت رنگ پریده
بچه آدم را نوازش کرد!بچه آدم افتاد رمین و دیگه هیچ وقت بلند نشد
!ـ توی فنجون چایی شیرین که هیچ وقت شیرین نیست گم میشم...داغیش زبونم رو می سوزونه...پیدا میشم...
توی نونی که دارم خمیرشو درمیارم گم میشم...
...توی بستن بندای کفشم توی کتابهایی که هیچ وقت نخوندمشون توی اتودهای مبانیم که جاشون گذاشتم... توی تاکسی توی کلاس توی سلف(صلف؟) توی حیاط و توی حیات خیلی وقته که هر روز گم میشم...توی شمردن روزهای عمرم از آخرای فروردین شست و هفت تا بیست و هشت آذر هشتاد و شش... گم میشم...توی کیفم وقتی دارم دنبال کلید در می گردم گم میشم...کاش این لعنتی هیچ وقت پیدا نشه کاش این در هیچ وقت باز نشه کاش امروز هیچکس منو پیدا نکنه!
...زرد و رنگ پریده مثل مهتاب یکشنبه شب فقط هستم همین!