از دست شما جوونها ، حالا دیگر اربتاط من و تو این وبلاگ است و اینکه زنگ بزنم خانه ایتان بگویم ببخشید به بانو بفرمائید اینجانب دلخسته بی قرار منتظر تماس ایشان هستم . بهشان پیغام دهید ملالی نیست جز دوری شما و نشنیدن گاه و بی گاه صدایتان و ندیدن روی ماهتان .دیشب که شب بود و توی راه بودم داشتم وسوسه می شدم که برگردم بگذشته و شیطنتی بکنم اما صدای تو پیچید توی گوشم که نه .بی خیال شدم و کنار پنجره باز و آسمان سرمه ای بدون ماه و پر پولک نقره ای چند تا قطره باران ریخت توی صورتم . رسیدم به خانه دیگر دلتنگ نبودم .
بدون امضاء
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:9 توسط قلندر بانو
|
امان از دست تو بچه ، بچه دوست داشتنی که کم کم دارد بزرگ می شود و قد می کشد . دلم نون خامه ای و شیرنی ناپلئونی و تو را با هم می خواهد . یک روز که ببینمت با هم حتما ً می زنیم به بدن . تا شاید من لاغر مردنی بد هیکل که همه حتی دخترها و زنهای فامیل من را می بینند از هیکل لاغر من می نالند ، کمی گوشت بیاورم و هر جای بدنم را دست بزنی دیگر استخوان پیدا نکنی . مثل این آفریقاییها شدم . نمی دانم پس اینهمه که می خورم کجا می رود ؟ تو می دانی . حرف از هندوانه زده بودی . خودت خواستی که بنویسم و منم همین چیزها را می دانستم که نوشتم . وقتی خوبی می بینی ، می توانی غیر خوبی چیزی بگویی ؟اینجایی که من کار می کنم همین هست دیگر .ببخشید . شما به خوبی خودتان ببخشید قربان .گاهی وقتها از زور بیکاری چرت می زنم و بیشتر وقتها هم وقت سرخاروندن ندارم .دیروز یک غمی افتاده بود به جونم اما صبح فکر کردم که ناراحت بودن راحت و خوشحال بودن سخت و دست نیافتنی است . چیزی که همیشه همراه تو هست . دیگران را باهاش شاد می کنی .بنابراین باز هم بیخودی به خودم دلخوش کردم و صورتم را توی آینه صبح شستم و لباس پوشیدم و آمدم سر کار.
بدون امضاء
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط قلندر بانو
|
نشسته بودیم زیر آلاچیق زیر آسمان آبی و عکس تو افتاده بود توی چشمهای قهوه ای من ، دلم می خواست تا ابد طول بکشد غروب قرمز عصر تابستانی و تو همچنان حرف بزنی و بخندی و صدای خنده هایت بپیچد توی گوش من . تو همیشه به موقع آمدی و لنگه تو را دیگر پیدا نخواهم کرد . در نام تو چیزی هست . در تمام آدمهایی که نام تو را دارند و با من دوست شدند نیرویی هست . و من هرگز نمی توانم منکر آن باشم . همیشه قوی بمان . هیچ نقطه ضعفی در تو نیست .
بدون امضاء
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:22 توسط قلندر بانو
|
اگر دیروز دوباره زده بود به سرم ، اگر مثل همیشه بغضی بزرگ پنهان شده بود توی گلوم که فقط خودم احساس خفگی می کردم و هیچ جوری نمی توانستم بگویم چی شده ، اگر احساس می کردم باید صدای تو را می شنیدم و ...هزار تا اگر دیگر از دستم ناراحت نشو . قدیم ترها به این بغض بیشتر گرفتار بودم اما حالا خیلی بهترم و هر از چند گاهی فیلَم یاد هندوستان می کند ، بانو!
تو مثل آب سردی هستی که روی تمام داغی قلب و روح من ریخته می شود . نمی دانم چه چیزی در تو هست اما چیزی هست که وادارم می کند دلتنگی هایم را پیش تو بیاورم .ببخش .الان یک جمله ای از کیارستمی خواندم در مورد یکی از فیلمهایش . به نظرم خوب در مورد من صادق بود . مشکلات کوچک و بزرگ من بالاخره دیر یا زود حل می شوند اما
مسئله شکست انسان در خودش است بدین معنی که دیگر نمی تواند فاعل به انجام کاری باشد .و همه چیز در یک جمله تو تمام می شود .بی خیال .زندگی رو عشقه .
بدون امضاء
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:21 توسط قلندر بانو
|
اگر بگویم که هر شب به خوابم می آیی، شاید باور نکنی . مثل حرفهای دیشبم که فکر کردی سرم به جایی خورده یا شاید چیزی خورده باشم .اما خوب بودم . همیشه وقتی با تو هستم و حتی وقتی نباشی خوبم .تو آن دوره سنی از دست رفته منی که من آن را جدی گرفتم و تو شوخی . تو مثل همیشه برنده ای . حتی در این بیست سالگی عزیز . برای من هم عزیز بود اما بیهوده گذشت و چیزی از آن روزهای مبهم یادم نمی آید .
قلندربانو!
اجازه دادی برایت بنویسم .شاید حالا که این روزها کمتر می بینمت اینجا مفری باشد برای رهایی از دلتنگی .
دوستدارتو :
بدون امضاء
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:14 توسط قلندر بانو
|
می خواهم با کسی بروم که دوستش دارم.
می خواهم بهای همراهی را با حساب و کتاب نسنجم.
یا در اندیشه خوب و بدش نباشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نمی دارد.
می خواهم با کسی بروم که دوستش دارم.
...توی شهر کتاب این چند تا جمله را پشت کتاب هرگز٬مگو هرگز برشت می خونم٬بغض می کنم٬اشک...نه٬فراموش می کنم٬فقط تصمیم می گیرم این کتاب را هرگز نخونم.
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:37 توسط قلندر بانو
|
او ـ ببین من الان خودم و با اون موقع که شاملو این جمله رو گفت هم درد میدونم
من ـ کدوم جمله؟
او ـ بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن٬بوسیده شدن٬گزیده شدم!
من ـ راستش...
او ـ کاش بحث عشق بود٬موضوع درد که شما هیچی ازش نمی فهمید٬من تمام زندگیم رفته زیر سوال و شما نمی خواهید بهای چیزی رو بدید.
و این بار به جای من تلفن ـ بوووووووووووووووووووووووووووووووووووو..................
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:25 توسط قلندر بانو
|
بزرگ شدن کودک همسایه را که می بینم
می فهمم که او چه زیبا بزرگ می شود
و من چه ترسناک!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:51 توسط قلندر بانو
|
ـ داری برام می رقصی چون دیگه برات ضرب نمی زنم.
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:58 توسط قلندر بانو
|
...سنگ فرش که نیستی ولی منو یاد سنک فرش کف دانشگاه می اندازی نمی دانم یاد همه چیز می افتم و تو را فراموش می کنم منو ببخش دست خودم نیست آفتاب که می بینم مثل جوجه ماشینی گوله می شوم تو خودم مدام آرزو می کنم مدام دلتنگ میشم مدام بهونه می کنم که دلم پرطلایی می خواد از حسادت نیست باور کن ولی شاید یه رقابت باشه... نه با تو که با خودم منو ببخش ببخش که وقتی تو پیرهن طلایی می پوشی به جای اینکه نگاهت کنم چشمهام را می بندم و یاد اشک طلایی دم غروبش می افتم...خوب؟منو ببخش لطفآ چون چند روز پیشها آرزو کردم کاش می شد توی سایم حل بشی منو ببخش که یه روز آفتابی اسم تو را بهش پیشکش کردم... آسمان نه آسمون مهربونم ببخش که همیشه گفتم رنگ آبی بهم نمیاد که همیشه گفتم از خودکار آبی بیزارم که گفتم بستنی آسمون آبی دلمو میزنه که وقتی خواستم بگم خداحافظ گفتم لعنت به هرچی آسمون آبی و آفتابیه...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:38 توسط قلندر بانو
|